|
سلام مادر من از آستانه ی غم ها از آشیانه ی درد دلم ز شکوه یکی بغض در گلوه آورد ترا به مهری که داری کنون زمن بشنو چنان که رفتی مرا ناشنوده، باز مرو که رفتی و من از آن دم اسیر غم گشتم به چشم من تو نماندی و چشم نم گشتم گشوده دیده به راهت نشستم هر دم من همی به پیش خودم گفته داستان کهن: که بود طفلکی و مادرش برفته بدور طلب نموده از او طفل خوشه ی انگور چو شام شد و ندیدی نشانی از مامش به گریه آمده فرزند و خسته از کامش که مادرم ! تو کجایی چرا نه برگشتی؟ مگر زمن تو رمیدی و بی خبر گشتی؟ گذشته ساعتی و مادرش ز در آمد دویده زود همی نزد آن پسر آمد بگفت فرزندم گریه چیست، چون کردی؟ خودت فسرده و رخساره پر زخون کردی ترا رها نکنم من مبر زیاد تو این! تویی به من همه هستی ای آفتاب نوین مادر ! من هم چو شام بشد در هوا و امیدت شدم، که شاد بگردم مگر که از دیدت یکی نه مادر من! شام ها برفت و گذشت نه دیده ام دگر از دیدن تو شاد بگشت شکسته ام من از آن وقت ای پناه تنم فتاده دور ز الطاف و مهر هات منم کنون که باز دلم میکند ترا فریاد بیا و باز بکن لحظه ی مرا آباد بیا که باز سرم تخت زانویت جوید نگفته هاش زبانم برای تو گوید: دلم زجور جهان تنگ گشته مادر من وجود خاک همه سنگ گشته مادر من وفا و یاری از این شهر رخت بربسته محبت همصفت ننگ گشته مادر من نمانده همسفری که همره سفر باشد صفای آیینه هم زنگ گشته مادر من نشد که صبح رسد از برای رفتن شب مگر که پای سحر لنگ گشته مادر من؟ عمر سلیم ۷-۴-۲۰۱۲
روح شب زنده شده است در دیار خورشید روهروان رهً نور رخ به منزلگه ظلمت کرده اند. ترسم از آن که فریدون حالا سر به فرمان ضحاکی بنهد ترسم اکنون که تهمتن اینجا اسیر دیو شود روح شب زنده شده ست در دیار من و تو من و بیداری هوشدار زمان تو و آن خواب که مردن به از آن یادم آید تو هم همره مردی بودی که سراپای دلیری و شهامت بود او یادم آید تو هم همصف گردی بودی که همه مردی و پاکی و صلابت بود او آی ! ای خفته ی پیش از مردن زنگ حرفهاش که " تسلیم شدن ننگ بود " وقتی از خواب تکانت میداد ترا به خاک به خون غرق این دیار قسم دیگر نمیر چنین دیگر خموش مباش. عمر سلیم 17 سپتمابر 2011
ای دادگر بزرگ ای خالق هست کز حکم تو جنبد چه فراز است و چه پست باشد که به لطف تو نبینیم دگر ضحاک به پیروزی ، فریدون به شکست عمر سلیم ۲۲-۶-۲۰۱۱
چون جام گرفت ناکسی ، جم نشود دستی به ریا گرفته حاتم نشود ار شهره شود خری به صد گونه هنر خر تا به ابد خر است، آدم نشود عمر سلیم
سکوت ناله ی شبگیر را که میداند؟ شکستن دل پُر چیر را کی میداند؟ زبان شرح بدانستنش هنر چه بود؟ لبان بسته تصویر را کی میداند؟ زبهر یار به زندان فتاده یوسف وار خیال بوسه به زنجیر را کی میداند؟ نوای شادی بلبل شناخت هر کی شنود سرود مرغک دلگیر را کی میداند؟ بجز که عاشق جان باخته به پاس وفا سپر شدن به دم تیر را کی میداند؟ سفر به منزل تدبیر چون به جاه نرسید ره نهفته ی تقدیر را کی میداند؟ عمر سلیم
چرا به شکوه نشینم اگر محبت را مایه ی پست گیر و دار کنند چرا به شکوه نشینم اگر که یاران هم نه رسم یاری بدانند نه پاس یار کنند چرا به شکوه نشینم اگر به صد نیرنگ تموذ یخزده را نقاب سبز به رو کرده و بهار کنند چرا به شکوه نشینم اگر که کاذب ها سخن ز صدق زنند داد از اعتبار کنند چرا به شکوه نشینم دلا؟ چو آنچه کنند نه یک ، نه دو که تمامی در این دیار کنند
ای جان و جهان، جان و جهان بی تو مباد ای روح و روان ، روح و روان بی تو مباد ای بوده مرا تو امن از شر زمان از شر زمان امن و امان بی تو مباد عمر سلیم
کردار و دلیل عمر سلیم مقدمه ی بحث اینکه هر انسان برای انجام دادن عملی نزد خود دلیلی دارد و یا هم دلیلی را جستجو میکند، نیاز به شرح درازی ندارد. اما اینکه دلایل بر عمال انسان ها ( به استثنای اعمالی که انسان ها آنرا بطور طبعی و مسلسل انجام میدهند، بطور مثال عمل خورش، که دلیل خوردن رفع گرسنگی کردن است، و خود نیازی به دلیل منطقی ندارد ) در چه قالب و شکل منطقی و قابل پذیرش هستند، پرسشیست که در این بحث به وجود می آید. برای آنکه پاسخی به این پرسش داشته باشیم، بگذارید بحث را از آنجای آغاز کنم که ( از بعد حس کنجکاوی انسان ) نیازمندی و خواستار دلیل آوری در همانجا آغاز می شود و شکل میگیرد. جامعه جامعه از انسان و انسان از جامعه جدا نیست. به همانگونه ی که انسان در جامعه که در آن زیست و باش میکند. بطور مسقیم یا غیر مستقیم، آشکارا یا نهانی، آگاهانه یا غیر آگاهانه اثرگذاری خاصی میداشته باشد. جامعه نیز بر انسان به مراتب اثرگذارتر است. زیرا با وجود به هم پیوسته بودن این دو، اینکه انسان بیشتر متکی بر جامعه می باشد و نه بر عکس، ادعاییست پذیرفته شده تر. ادامه
هم دردم و هم دوا و درمان منی هم کفرم و هم ستون ایمان منی هم گمشدهً نهفته از جان و دلم هم همدم پیدای دل و جان منی ۲۰۱۰ - ۸ - ۲۷
کافرتری از کافران ادعای ایمان مکیند سجده ها ابلیس ء در کالای انسان میکند روزگاری آمده یارب که از روی ریا گبر وایستاده و تبلیغ قرآن میکند ۱۴-۸-۲۰۱۰ تا منزلت و فصل جوانی برسید پیوسته غمان زندگانی برسید ای یار زجنس الم و غصه و درد سوگنه که هرآنچه تو دانی برسید ۶-۸-۲۰۰۱ هرچند کنم شکوه ز بیداد ایام از منت خاصان چه از ذلت عام دانم چو به سر رسد رهً عمر تمام نی نام زمن ماند و نی حرف و کلام ۲۰۱۰ - ۷ -۳۰ تو رفتی و هنوز این دل ترا ای یار می خواند ترا تکرار می جوید ترا تکرار می خواهد بیا ای نور چشمانم گذاری بر نگاهم کن که بی تو زندگی هر دم به شام تار می ماند چو شمع دیده برافروخت ما را تپیدن ها بسی آموخت ما را اول پروانه وارم کرد طواف سپس تا آخرین دم سوخت ما را تو برگردی و یکباره ب چشمم نور باز آید قرار اندر دل شوریده ی رنجور باز آید تو برگردی و قدسیت فراگیرد دو عالم را محمد از در یثرب کلیم از طور باز آید بگو ای جان جانانم چه سازد این دلم بی تو؟ بگو ای راحت جانم چه سازد این دلم بی تو؟ زدرد و سوز هجرانت فتادم کور و نابینا بگو ای ماه کنعانم چه سازد این دلم بی تو تا کی غم تو جگر پر از خون کندم ؟ دیوانه و سرگشته و مجنون کندم؟ مُردم زا جفا های تو تا آموزم مرگ هم نه از این عذاب بیرون کندم سوگ نبودنت به خیالم نشسته است هر لحظه بی تو مرگ به حالم گذشته است بی تو دگر به حسرت پرواز نیستم اندوهً رفتنت پر و بالم شکسته است تو آنی که من مست از آنم امروز تو جانی و من غلام جانم امروز تو گنجی و از تو شده ام پر زر و سیم تو بحری و من در تو روانم امروز چند با سنگ میزنی آیینه ی تقدیر را؟ خود سیه رو و ملامت میکنی تصویر را ای مقدر ساخته بند گناه بر خویشتن جست از این بند و درهم ریز این زنجیر را چه محال است دلا جست و تپیدن که تراست از پی کور شدن خواهش دیدن که تراست بعد یک عمر که در بندگی نفس گذشت دست از این طاعت دیرینه کشیدن که تراست بنگر تن صد هزار افتاده خجل یک زآتش نفس دیگری از غم دل در محضر کردگار نالان که چرا؟ وز کرده ی خود وجود هر یک غافل آندم که دلم غرق تمنای تو نیست چشم طلبم محو تماشای تو نیست این پیک نفس حرام بادا بر من آن دم که سرم مایه ی سودای تو نیست شیرن صنما چرا نشستی بر خیز بنمای دمی حسن مسرت انگیز تا صبحدمان بیا کنارت گیرم کز مهر تو گشته همه جانم لبریز گرچه بندیم به زنجیر زمان عشق پاکیست در من و تو روان ار چه انجام آن جدایی بود نیست جز وصلت این جدایی مان
الهی درد را درمان بفرما بسی در مشکلم، آسان بفرما دو چشم کور ما بینا بگردان به جسم مردهً ما جان بفرما از آبی که سرشتی جان آدم یکی جامی برای مان بفرما به اصل خود رسد تا فرع جانم تو پیک دعوت ای سلطان بفرما الهی گردی زاخلاص محمد به تصلیح مسلمانان بفرما دلم بگرفت زهمراهان ناپاک رفیقی از جمع پاکان بفرما به هر سو بنگرم فرعون بینم یکی چون موسی عمران بفرما همه شیطان گرفته عالم انس به انسان فطرت انسان بفرما نشد گر، آتشی از قعر دوزخ برای عزل آن شیطان بفرما خدایا ناله ی یعقوب بشنو و یوسف را رهً کنعان بفرما به خورشید وصالت یا کریما شب هجران را پایان بفرما نک از فرمان تو سر برندارم ترا ام بنده ی فرمان، بفرما عمر سلیم ۲۵-۵-۲۰۱۰
چه گونه شرح کنم درد نا تمامی را؟ غم فراق اتشناک و بی تو بودن ها حکایت من و پاییدن و تو و رفتن در انتظار صدایت خموش بشکستن ترا تپیدن و هم زیستن ترا جستن قلم چه نقش زند؟ زبان چه قصه کند؟ بمان که قسمت تاریک ناتمامی را تمام گریه شوم بمان که صفحه ی تقدیر بی تو بودن را به اشک بنویسم عمر سلیم نشسته سایه ی پاییز بر هوای دلم به گوش کس نرسد داد بی صدای دلم بدوش دارم از این بعد کوله بار شکست مرا شکسته طنین بلند آهی دلم در این دیار که غمخوار هر یکی بودم یکی نبود که باشد غم آشنای دلم کسی نبود در این شهر کاسبان جنون که عادلانه بگوید چیست بهای دلم مگر خدا بطریقی کند مرا یاری که مستجاب شود یک دمی دعای دلم شکسته خسته و بیزار میروم اکنون بسوی مهد پر از درد و بی دوایی دلم عمر سلیم بشنو از ما داستان درد و سوز از شب معراج روشنتر ز روز که رسول الله به زانو می فتاد شکر ایزد دم به دم او می ستاد از عبادت رفت در خوابی فرو دعوت از سوی خدا آمد به او در بر پیغمبر آخر زمان جبرئیل آمد زبالا ناگهان گفت ای احمد خبر خوش آمدت خالق تو نزد خود می خواندت دست او بگرفت و آسانش ببرد سوی آن درگاهً سلطانش ببرد عاقبت چون مصطفی آنجا رسید چهره ی حق را به چشم خود بدید از جمال حق چنان حیران بشد هفت اندامش به تن لرزان بشد لرز لرزان سوی او آمد رسول آنکه جان دریافت از اصلش اصول گفت: صلوات و طیبات ای خدا آنکه بر عالم تویی فرمانروا خالق هستی سخن هایش شنف با حبیب خویشتن آندم بگفت یارسول الله سلامت می کنم ناز بر نام و نشانت می کنم از تو ام خشنود از تو گشته شاد رحمت ما و برکت بر تو باد گفت احمد: ای خدایی پاک من این سلامت بر من و آن انجمن که شهان بخت و طالع بوده اند در ره و دین تو صالح بوده اند جبرئیل این ماجرا را چون بدید اشک در چشمان او آمد پدید نعره زد: آری شهادت می دهم از برای حضرت حق می دهم آنکه نیکی در صفاتش بی حد است که خدا یکتا، رسولش احمد است بشنو از من تو کنون ای مسلما نیک می باید به سان مصطفی از خدا یک لحظه هم غافل مباش در پی اندیشه ی باطل مباش واعظ و رهبر چو قرآنت بود رحمت و لطف خدا آنت بود آنکه از قرآن و از حق دور ماند تا ابد گمگشته و رنجور ماند در دو عالم نیست ذره عزتش صورتش انسان و شیطان فطرتش عمر سلیم ای سوگ نهان بوده اندر دل شیدایم ای بار غمی گشته بر خاطر تنهایم تا چند برنجانی تا چند دهی دردم تا چند کنی آخر دیوانه و رسوایم نقش ستمت آسان از دل نبرد هرگز این آب روان عمر و این گریه ی شب هایم نی عشق کسی را دید نی بی سر و بی پایی اینگونه که در عشقت من بی سر و بی پایم صد تیر جفا خوردم صد دام بلا دیدم تا از پی آهویت آواره ی صحرایم عیبم مکن ار فکرت از سر بکنم بیرون خورشید نمی گنجد در عجم تمنایم رفتی به سلامت رو ، به آنکه نمانی تو در این دل ویران خود برده به یغمایم عمر سلیم چه دیدیم چه دیدیم چه یکبار شنیدیم که هر بند گسستیم و ز هر دار رمیدیم هم از آن گذشتیم هم از جان گذشتیم هم از خویش برفتیم و به دلدار رسیدیم چو او دل همی خواست همه جان بدادیم چو یک بار صدا کرد به صدبار دویدیم همه پاک بگشتیم از افلاک گذشتیم چو خاک در او را به رخسار کشیدیم همه لطف و عطا را همه صدق و صفا را همه نور خدا را در آن یار بدیدم بجز او بجز او بجز آن مه ی خوشرو به پیشم مستایید کز اغیار بریدیم عمر سلیم
از نو آغاز شدن به بلندای بلند تا دل آفاق به پرواز شدن عزم رفتن دارم سوی منزلگه دل به دیاری که محبت آنجا راه وصلت به خداست به مقامی که سرودش غزل صدق و صفاست آنکجا کز خاکش گل امید بروید همه فصل و سیاهی همه پیغام سپیدی دارد عشق درمان نفس و سرا نجام اگر میپرسی خواهش بار دگر زنده شدن است مرا من اگر باز ترا می طلبم عمر سلیم این خواهش نفس از همان روز الست زنجیر حقارت به تن آدم بست تا از هوس حقیر کردش سرمست از طاعت حق کشیده سر، توبه شکست بر سفره نفس بهر خوردن بنشست آن عزت اولین برفتش از دست ز آنروست که ذات پاک راندش از خویش وز دامن افلاک بافکندش پست عمر سلیم به خدای روز و شب ، به ذات نور افشان دوست بعد از این مال و سر و جانم همه قربان دوست سر زامرش بر ندارم تا مرا جان در تن است جان من تا روز محشر بنده ی فرمان دوست رهنمودی می نجویم تا نه منزل او بود هم چراغی می نخواهم جز رخ تابان دوست جای او بر دیدگانم هر که یارء یار شد من گدا و درنشین درگه یاران دوست آتشی میسوخت جانم را مدام از شر نفس شکر! آتش هم بمرد از نعمت بارن دوست هر که مهر او گزید از دهر جز خوبی ندید جمله خوبی ها نصیب جمله ی خوبان دوست عمر سلیم دختی در آنطرف پنجره ها از غروب بی رنگ از شبان همه سرد از نهان بودن ماه آسمانی همه درد از تکاپوی بی حاصل خورشید تا در عالم او سحری بار آرد از همه میرنجد می نالد و آن همه رنجش او آن همه نالش او مثل یک آه خموش مثل فریاد که در سینه ی بی صوت من است دختی در آنطرف پنجره ها زندانیست شاید! گر روح و روانم با اوست عمر سلیم به پاس سرزمین آیانای کهن برخیز به پاس خاک و سنگ و کوه و آب این وطن برخیز به پاس مکتب و فرهنگ و تاریخ شکوهمندش به پاس رادمردان دلیر آرین برخیز به پاس کودک رنجیده و زارش بریزان اشک به پاس غربت و آورگی مرد و زن برخیز به پاس گور گمنام جوانان و دلیرانش به پاس جسم در راه خفته ی هر بی کفن برخیز به پاس مهد ویرانم به پاس آن خراسانم به پاس مادر بی مونس و فرزند من برخیز عمر سلیم ببین چون از فراق و دوریت ای ناز می رنجیم یکی ماییم که رنجیدیم و اکنون باز می رنجیم قسم بر ناشنیدن های تو ای همره بی داد همین ماییم کز هر داد و هر آواز می رنجیم برو از خود مگو با ما تو ای کاشانه ی با لا که چون بشکسته بالی از پر و پرواز می رنجیم عمر سلیم یکی را سفری بود. راه افتاد. میان راه تشنه بود و به جتسجوی آب رفت. کوزه ای یافت پر آب. آب خورد، کوزه اشکست و دوباره راه افتاد. مدتی بعد از سفر بر میگشت. میان راه تشنه بود و به جستجوی آب رفت. کوزه را یافت، اشکسته و خالی از آب. ای یاران! خُنک آنکه دل بستاند و خانهً دل آباد دارد. اکنون از ما دل طلبد. گویم " چگونه آب یابی در کوزه ای که خود اشکستی؟" گوید :"اگر صد بار بخشش طلبی، خطاهات نبخشیم " گویم: " هزار بار طلبم، ولی نه از بهر خطا." یاران! خطا از خطا خیزد. بدآنسکه هر عمل را عاملیست. خطا را عامل، خطاست.
انس را شان آن نباشد که قضاوت بر انس کند. چون خود در خطاست! و آنچه خود در خطاست، در مقام قضاوت نیست. کسانی بخشش طلبیدن را اعتراف کردن خطا دانند. و بخشودن را قبول اعتراف خطا. ما هر دو را عشق دانیم. اگر بخشودیم، عشق ورزیدیم و گر بخشش خواستیم، عشق طلبیدیم. عمر سلیم
|
|